ماه رمضان/گرما/گل پسری ما
93-4-23
سلام گل نازم. عزیزکم فردا 28 ماهگیتو هم تموم می کنی.مهربون شیرین زبون و شیطون کوچولوی من که هنوزم برام سخته باور اینکه این همه آقاتر شدی... تو وروجک کوچولوی 3کیلو و 120 گرمی من الان اونقدر شیرین زبون و ادا شدی که هر روز بیشتر دلمو می بری و منو دیوونه خودت می کنی..
پسملی خوشگلم هوا به شدت گرم شده و روزها تو خونه هم تحمل گرما سخت شده. سر کیف که باشیم هر روز می ریم حموم و آب بازی می کنیم تا تو هم سرحال بیایی... گرما از 1 طرف هم باعث کم اشتهایی تو شده... بیشتر تمایل به مایعات داری... آب و آبمیوه... بستنی.. شیر کاکائو...گاهی میوه ...نوشابه.. گلم آخه من چه کنم تا تو شیر بخوری؟؟؟؟ دوستان اگه راه حلی به نظرتون میرسه برای علاقه مند کردن عطای ما به شیر خوردن..لطفا راهنماییم کنید.. خیلی اذیت میشم از این بابت... یک ذره که میخوره پس میده لیوانو به من....
نازنینم حالا دیگه مثل 1 آقا کوچولو قشنگ حرف میزنی و جمله میگی... گاهی اونفدر بزرگانه که همه رو متعجب می کنی و گاهی اونقدر شیرین و به زبون خودت که همه برات ضعف می کنن..
فعلا بریم سراغ عکسات ... بعدا اگه چیزی یادم بیاد اضافه می کنم.
این عکست مال 5 رمضونه که خونه باباجون بودیم و دوستم کاری باهام داشت و اومدن نیم ساعتی.. اینم عشقولانه تو با امیر حسین جونه:
این همون روزی بود که شب قبلش ماشینمونو تو خیابون زده بودن و خیلی شیک فرار کرده بودن.. اینم از عوارض بی پارکینگی... کلی حالمون گرفته شده بود و حتی به فکر عکس انداختن از سفره افطار اونروز هم نیفتادم چون مهمونی بود.. !!! خلاصه حسرتش موند.
یکم اسباب بازی جدید...
جمعه پیش علی و زهرا با باباشون نیم ساعتی اومدن خونمون (با بابایی کار داشتن) اونقدر خوشحال شده بودی که حد نداشت...
بلند کردن کاپ قهرمانی به گفته زهرا جون:

1بار که برای افطاری رفتیم خونه مامان جون تو سوار موتور عمو حسین شدی:
این عکسام 5شنبه گذشته ست یعنی 19 تیر که همه باهم بعد از خونه باباجونی رفتیم پارک..البته اولش قرار بود بریم 1جایی که تاب داره و من و محی هم بی نصیب نمونیم که نشد دیگه... ولی شماها کلی حال کردین نصف شبی:
و جمعه 20 تیر که همگی باهم افطاری رفتیم پارک شمس و بعدشم شهر بازیش. تو برای اولین بار رفتی استخر توپ و خیلی خوشت اومد.. 2باره برات بلیت گرفتیم و رفتی.. 1 پسری بود امین نام فکر کنم یکی 2سالی ازت بزرگتر بود نگاش میکردی و سعی میکردی حرکات اونو تکرار کنی... بار دوم دیگه مستقل عمل می کردی
دم خونمون قبل از حرکت:


سوار قایق پدالی بچه ها هم می خواستی بشی ولی نمی شد آخه هنوز گل من کوچولویی سال بعد شاید بتونی :
دور دوم استخر توپ:
اینجا هم محی و 2قلوها رفته بودن سینما 5 بعدی منتظر بودیم بیان بیرون... علی زهر ترک شده بود حتی با اینکه عینکشو در آورده بود به گفته محی... چه کاریه میری آخه بچه!!!!! تازه به اصرار اون هم رفتن...

این هم 2 شنبه 23 تیر که آماده شدی برای رفتن به مهمونی افطار خونه مامان جون:
و حموم رفتن که هر روز میری یا با من و یا با بابایی...اونقدر بدو بدو میکنی که عکسات این شکلی میشن:
مامان فدای پاکی دنیای رنگی تو.




ماه رمضان/گرما/گل پسری ما 












